کتاب بلاگ:

وبلاگ
آرشیو
ایمیل
پیام‌رسان یاهو

بازدید:
آمار وبلاگ:

Template Designed by
Morteza Rajabi
آرشیو وبلاگ:
بهمن ۸۸
دی ۸۸
تیر ۸۸
اسفند ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
تیر ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
به من می‌آد که مرده باشم؟!

"به من می‌آد که مرده باشم؟!... من یه مرده‌ام... یه مرده‌ی واقعی!... بهم می‌آد؟"

خیلی وقت بود که تصمیم داشتم که بمیرم، یعنی تقریبا می‌شه گفت از یکی دو سال پیش. ولی هر بار که می‌خواستم نشد. یعنی راستش نخواستم، یا بهتر بگم یه اتفاقی افتاد که نخواستم فعلا بمیرم.
ولی این بار دیگه تصمیمم قطعی بود. یعنی دیگه اتفاقی نیفتاد که مانع بشه. همش این جمله‌ها توی ذهنم بود. فکر می‌کردم که بعد من دنیا چه جوری می‌شه... البته زیادم برام مهم نبود، چون چیزی برای از دست دادن نداشتم. خوشبختانه کسی هم به فکر من نبود. فوقش چند روزی می‌افتادم می‌مردم و اطرافیان یه کم گریه می‌کردن و شایدم بعضی‌ها ته دلشون یه کم خوشحالی می‌شدن، بازم برام مهم نبود!
دراز کشیده بودم و چشمام بسته بود و توی همین فکرا بودم که یه موردی به ذهنم رسید. حالا که من می‌خواستم این کارو بکنم چه جوری باید انجامش می‌دادم! بارها بود که با دوستام چه شوخی چه جدی به این فکر کرده بودیم. هر کی یه نظری داشت. یکی روش آروم رو دوست داشت، یکی کثافت‌کاری و خون بازی و این چیزا، یکی با قرص، یکی با تیغ... یه بار یکی از دوستای نزدیکم برگشت گفت پسر زندگی من تمومه! می‌خوام برم کوه تو سرما دیگه برنگردم. توی اون لحظه روبروم نبود که ببینم جدی می‌گه یا شوخی، ولی من جدی گرفتم! گفتم پسر می‌خوای خودتو بکشی؟ آره؟! پس تا آخرش وایسا، جا نزن! باید مرد باشی و کارتو نصفه نذاری! میخوای بری کوه؟ خب، پس با خودت 2 تا تیغ برمی‌داری می‌بری ( 2 تا چون که قبلا بهش جریان لایلا توی فیلم "بمان" رو گفته بودم)، اگه گیرت اومد هم یه قرص سیانور برمی‌داری می‌بری، اگه نه هر قرصی که آدم رو به کشتن می‌ده! بنابراین اول قرصو می‌خوری بعد تا وقت داری رگتو می‌زنی، در نهایتم از سرما تو کوه می‌میری! اینجوری هیچ احتمالی که کارت نصفه بمونه وجود نداره...
ولی هر چی به این فکر می‌کردم برای من جواب نمی‌داد! اون روش و موارد تنها برای اون توی اون شرایط جواب می‌داد! بعدشم زیاد کثافت‌کاری داشت، منی که از خون حالم بد می‌شد، خب مسلما نمی‌شه دیگه... هر چی فکر می‌کردم یه روش درست و حسابی و متفاوت به ذهنم نمی‌رسید، سخت بود دیگه، این همه آدم خواستن این کارو بکنن و بعضی‌هاشونم تا آخرش رفتن و انجام دادن و مشخصه که روش جدید برای من نمی‌مونه!
چشامو باز کرده بودم و در همین گیر و دار انتخاب روش بودم که نگاهم به یه تیکه کاغذ روی میز افتاد! معمولا هر کی این کارو می‌کنه، یه یادداشتی هم می‌نویسه و یه سری اراجیف توش می‌ریزه که چرا و چگونه و اینا من این کارو کردم! پسر این دیگه واقعا خیلی سخته! تصور این که یه نفر بعد از من نوشته‌ی من رو برداره بخونه حالمو بد می‌کرد، البته بعضی‌ها هم معمولا چیزی نمی‌نویسن! خوب بود، این یکی رو بیشتر پسندیدم! چه معنی داره آدم جار بزنه، کسی که خودشو می‌کشه دیگه همه چی براش تموم شده و ارزشی توی این دنیا براش باقی نمونده. اون کسایی که جار می‌زنن که دنیا من میخوام خودمو بکشم همیشه یه چیزی توی دنیا جامونده دارن و اگه اون بهشون بدی دوباره برمی‌گردن!
روش‌ها بود که توی ذهنم می‌اومدن و می‌رفتن... خب انتخاب هم سخت بود...
تقریبا داشتم به یه تحلیل درست از نوع و روش کارم می‌رسیدم.
قرص سیانور روش خوبی بود. آروم و بی درد سر و بدون خون. یادداشت هم نمی‌نوشتم، چون چیزی برای توضیح دادن نبود.
قضیه حل شده بود که از خونه زدم بیرون به دنبال قرص که کارمو مثه یه مرد تموم کنم...
توی راه مدام این توی ذهنم بود: "به من می‌آد مرده باشم؟" مثه یه متن تایپ شده بود که می‌اومد جلوی چشمام...
از عرض خیابون رد می‌شدم و به این فکر می‌کردم که چه خوب می‌شه قبل کارم یه بار دیگه این فیلمو ببینم... موبایلمو از جیبم درآوردم... زنگ زدم دوستم: پسر بیا بریم این فیلمو یه بار دیگه ببینیم، بعدش من یه کار دارم که باید انجام بدم...
هنوز گوشی رو قطع نکرده بودم که حس کردم یه چیزی با شدت بهم خورد...

"به من می‌آد مرده باشم؟ یه مرده‌ی واقعی! بهم می‌آد؟"
گمون کنم!

(این فقط یه نوشته‌اس، همین و بس! قرار نیس من این کارو بکنم، حداقل این که فعلن چنین قصدی رو ندارم)

مرتضی رجبی - یکشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸۸ - ۱:٠٧ ‎ب.ظ لینک

نظرات()


Elegant Suicide

An elegant suicide is the ultimate work of art

"Tristan Reveur"

مرتضی رجبی - پنجشنبه ۸ بهمن ۱۳۸۸ - ۱:٤٢ ‎ق.ظ لینک

نظرات()


Insomnia & Amélie Poulain

 اگه من جای تولید کننده‌ی موسیقی فیلم "املی" بودم حتما یه لفظ "ویرانگر" داخل پرانتز به عنوان سی‌دی اضافه می‌کردم. هیچی مثل سکوت شب + این موسیقی آدمو داغون نمی‌کنه!
انگار نه انگار که فردا امتحانی هست، می‌رم کنار پنجره و صورتمو می‌چسبونم به شیشه‌ی پنجره و بیرون رو نگاه می‌کنم. شبی رو می‌بینم که با آرمین روی صندلی‌های پارک دراز کشیده بودیم و چشم‌هامون رو به آسمون بود و حرکت ابرها تو آسمون شب رو نگاه می‌کردیم... شبی که توی ذهنم هیچ چیزی نبود... مثل یه نوار خالی... هیچ دغدغه‌ای نبود ... چشم‌هامو می‌بندم شاید بشه خودمو دوباره ببرم توی همون فضا.....

مرتضی رجبی - یکشنبه ٤ بهمن ۱۳۸۸ - ٢:٢٦ ‎ق.ظ لینک

نظرات()


یک فلش بک اساسی

 

امروز به طور اتفاقی سری زدم به ایمیلهای قدیمیم. مربوط به خیلی وقت پیش شاید اون اوایل که تازه پرشین بلاگ راه افتاده بود. ... و نتیجه خیلی جالب بود... برای یک لحظه رفتم به چندین سال پیش، حتی قبل تر ار این ایمیل ها زمانی که شاید وبلاگی داشتم (قبل از این یکی البته) که حتی خودم هم یادم نمی آد که چی می نوشتم توش و حتی این که دقیقا برای چی خذفش کردم!

به یاد امیر حسین که هنوزم مینویسه مثل قبل و هیچ وقتم جا نزد (که الآن اگر اینو بخونه بعید میدونم منو به یاد بیاره)... به یاد کویر بی باران که خشکید ودیگه ننوشت... به یاد آلاله که الان نمی دونم کجای این کره خاکی هست... به یاد محمد رضای امیر صادقی که بعد از این که رفت عسلویه ازش بی خبرم (محمد رضا یادته چه قده از موبایل بدت می اومد؟ فکر کنم هنوزم یه دونه از اینا برای خودت نخریده باشی)... به یاد خیلی های دیگه که ردی ازشون نیافتم...

و در آخر شاید باید یک آه بزرگ کشید برای گذشته ای که اومد و رفت و قدرشو ندونستم...

مرتضی رجبی - سه‌شنبه ٢٩ دی ۱۳۸۸ - ۸:۱٩ ‎ب.ظ لینک

نظرات()


پس از امتحان

بعد از امتحان هیچی از این بیشتر حال نمیده که بری روی چمنای پایین دانشگاه بشینی و به یه گوشه خیره شی و اوانسنس گوش کنی و همه چی رو در مورد نتیجه‌ی امتحانا فراموش کنی!نیشخند
آخر ما نفهمیدیم این امتحانا رو دوباره میگیرن یا نه!؟ متفکر

یک گشت کوچیک توی این دنیای وبلاگها زدم (البته از نوع انتخاباتیش) و خیلی چیزای جالب و بعضا خنده آور رو دیدم! فکر میکنم بهترین معیار قضاوت، عقل آدمیه و مهمه که یه کم بی طرفانه به قضایا نگاه کنیم!

 

مرتضی رجبی - دوشنبه ۸ تیر ۱۳۸۸ - ٤:۱٠ ‎ب.ظ لینک

نظرات()


در ستایش کتابسرای نیک!

شب عیدی یه سری زدم به کتابسرای نیک و کلی کتاب برای بیکار نموندن تو عید گرفتم! آدم وقتی می‌ره اونجا و اون همه کتاب رو با دکوراسیون متفاوت به نسبت بقیه‌ی کتابفروشی‌ها می‌بینه کلی انرژی می‌گیره! کل اون راسته‌ی انقلاب یه کتابسرای نیک هست و یه جیحون که البته جیحون به کار من یکی نمی‌آد! نیک و جیحون تقریبا از اون زمانی که من شروع کردم تو انقلاب کار کردن، یه موجی رو انداختند تو انقلاب که کم کم بقیه کتابفروشی‌ها هم به تقلید از اونا یه تغییر اساسی تو دکوراسیون عهد دقیانوسیه خودشون دادن! علاوه بر دکوراسیون، نحوه‌ی برخورد فروشنده‌ها هم تو نیک متفاوته، چیزی به عنوان مشتری مداری براشون تعریف شده‌است و حداقلش اینه که جوابتو مثه آدم میدن! نیک تو زمان خودش یکی از اولین کسایی بود که سیستم مدیریت فروش تحت ویندوز رو استفاده کرد! در هر حال نه من تو نیک کار می‌کنم و نه به من پورسانت می‌دن ولی به هر کسی که کتابخون حرفه‌ایه پیشنهاد می‌کنم حتما یه سر به اونجا بزنه!

ولی خوب علاوه بر همه‌ی این‌ها نیک توی زمینه‌ی نشر به نسبت قوی نیست، نه از لحاظ تیراژ و نه از لحاظ کیفیت و محتوای کتاب‌هایی که چاپ کرده، چیزی که به خودشون هم گفتم.

مرتضی رجبی - شنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٧ - ۳:٤۱ ‎ق.ظ لینک

نظرات()